نیستم من
اون وخ میشینه و دونه دونه تلخیای زندگی خودشو یادش میاد و دونه دونه اشک می ریزه و ذره ذره دلش تنگتر میشه دونه دونه که بی ستارگیاشو میشمره ، یهو یادش به آسمون زندگی عزیزتریناش میرسه . به دلِ خستشون به پرو بال بستشون... و اون وخ میریزه دلش! بدجوور دلش میخاد باشه! سختی بکشه تلخی بچشه . با زخمی که تو سینه داره اونا را آغوش بگیره . تسلی بده. آره. آدم یه وختایی ذیوووووونه میشه دلم به عشق خوشه. به ظرافت لحظه هایی که میشه تو کثیف ترین شهر تو رو توی لحظه ای پاکدامن کنه! و عشق که در هر لباسی بر ما نازل میشه! و عشق که پایان نداره...
ب این نتیجه رسیده بودم که سکوت کامل ترین شعره.
سکوت منو محکم بغل گرفتو ب من نفس تازه داد. خسته نشدی دختر از فریاد کشیدن؟ از
وزوز کردن؟ از ب هم بافتن و هیچ کس هم درست نفهمه چته. حتی خودت... توی این سکوت ایمان آوردم و ایمانم هر روز کامل
تر میشه. من ب دروغ بودن کلمه ایمان آوردم. ب هم بافته و بافتن و بافتن... کار من
چیز دیگره. جای دیگر... اما نمیدونم کجای تنم یه روح دیوونه س که هر وخ
شعری میخونم همه چیزو فراموش میکنه،مثه شب می افته توو کوچه های غریب وُ زیر لب
وردای مستی می خونه وُ من هیچ نمیشنوم چی میخونه.چی میخونه. من خوابامو دوست دارم. من نمیخوام فقط توی خواب خواب ببینم
چشمانت پر نور و رنگ
و این تشبیه کهنه
با درشکه های زیباش
آرام آرام
در زمان مسافرم می کند
فال من
تماشای توست
ساده نیست تنهایی ام که با لبخندی بگریزد.... متاسفم! من دیگر نیستم! اینجا جای کوچکی هست برای دلتنگی های کوچک من. هیچ وقت مهم نبوده که چه کسی نمی خواندش.تنها انگشت شمار دوستان مجازی ام که به عادت دوستی تنهایم نگذاشته اند و درد دلهای واقعی ام را همیشه شنیده اند...اما نمی خواهم دوستی داشته باشم. باور کن حتی تو دوست عزیزم شنیدن صدات از پشت تلفن برایم دوست داشتنی تر از دیدن چهره ی ناآشنات هست. عذر مرا بپذیرید . من خوبم. حالم عالی ست. فقط بی هیچ دغدغه ای تبدیل شده ام به یک موجود ساده و بی شکل. دیگر خیلی چیزها برام مهم نیست. انگار که بی حسی زده باشند به رگ و پی زمانهام گذشته و حال و آینده ی دربه در شده ترم. شاید باید کمی استراحت کنم. در بی خیالی این روزها که در ذهن آرام َم شنا می کند. چه خنکای بی حواس کندذهنی! دوستش دارم حالا حس می کنم در من هیچ لبه ای نیست. حس می کنم سرانجام از یک طرف این بام افتاده ام. در حال سقوطم . هنوز معلقم و نمی دانم کدام سوی این مرز هستم. هی دل دل می کنم با کسی حرف بزنم. ولی همه ی تلفن های جهان مثل همه ی راهها به آرامش مسدودند....همه شان! روزگاری ست رفیق من که مسکنی برای دردهای من و تو ندارند داروخانه ها… که جای دنجی در هیچ کافه ای نیست برای خستگی من و تو… که خیابانی نیست برای قدم زدن با تو که خاطره ای نداشته باشد از دویدن و فرار کردن روزگاری ست رفیق من که خیابان از ترس به کوچه پناه می برد شب ها … در دل خانه تظاهراتی ست از تنهایی … فریب خورده اند زخم هامان اگر به خنده مرهم شوند رفیق! ….. دوربین ها ما را نگاه می کنند . ما خسته تر از آنیم که به چشمهاشان زل بزنیم. ما تنها می توانیم اعتراف کنیم. اعتراف کنیم که هستیم و هنوز هم خوابهای بدی می بینیم در تنهایی... اعتراف کنیم که خسته تر از آنیم... کی دوربین به سمت آن ها بر می گردد؟ پرستارِ بلندِ ماه! قدّت به پنجره نمی رسد که پخش شود شیشه ی قرص از زیبایی ات که صورتم را بچسبانم به شیشه و نگاه کنم تو را که اشاره ای به سکوت حرف زدن با تو سرطانی ناشناخته بود.. در درمانگاههای باد در راهروهای فریاد فریاد متاسفم! این را چه کسی گفت؟ صدایش را به صورتم چسبانده بود اسفند ۸۸ */زین پس این جا به جای همه چیز، شعرهای قبلی و بعدی نوشته می شود به علاوه ی چیزهای دیگر. این شعر را بخوانید و بدانید نظرتان مهم است آن قدر که با خود تغییراتی در این شعر و شعرهای دیگر و چیزهای دیگر در پی خواهند داشت. روزهايي هستند براي خنديدن. براي ساده و بي واژه سر كردن. براي رنگ پيراهن و گل هاي روسري. روزهايي هستند براي جاري شدن در خنده ي تو. به همين سادگي كه مي نويسم. به همين سادگي كه مي خندم...
| Design By : Pichak |

