تبليغاتX
هســتــن

هســتــن

نیستم من

آدم دلش میخاد نباشه یه وختایی. یه وختایی که خیلییی دلتنگه . از دنیا دنیا دنیا

اون وخ میشینه و دونه دونه تلخیای زندگی خودشو یادش میاد

و دونه دونه اشک می ریزه

و ذره ذره دلش تنگتر میشه

دونه دونه که بی ستارگیاشو میشمره ، یهو یادش به آسمون زندگی عزیزتریناش  میرسه . به دلِ خستشون به پرو بال بستشون...    و اون وخ میریزه دلش! بدجوور دلش میخاد باشه! سختی بکشه تلخی بچشه . با زخمی که تو سینه داره اونا را آغوش بگیره . تسلی بده.

آره. آدم یه وختایی ذیوووووونه میشه

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:31 توسط زهرا اسماعیل زاده|

بله. هوا پسه شدید.کم مونده نفس کشیدنم فیل.تر کنن. باید گذاشت و رفت. کجا؟ نمی دونم! نمیدونیم! همه جا رو گند ما آدما پر کرده. گند شهوت و پول و سیاست و هزارکثافت دیگه

دلم به عشق خوشه. به ظرافت لحظه هایی که میشه تو کثیف ترین شهر تو رو توی لحظه ای پاکدامن کنه! و عشق که در هر لباسی بر ما نازل میشه! و عشق که پایان نداره...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:4 توسط زهرا اسماعیل زاده|

ب این نتیجه رسیده بودم که سکوت کامل ترین شعره. سکوت منو محکم بغل گرفتو ب من نفس تازه داد. خسته نشدی دختر از فریاد کشیدن؟ از وزوز کردن؟ از ب هم بافتن و هیچ کس هم درست نفهمه چته. حتی خودت...

توی این سکوت ایمان آوردم و ایمانم هر روز کامل تر میشه. من ب دروغ بودن کلمه ایمان آوردم. ب هم بافته و بافتن و بافتن... کار من چیز دیگره. جای دیگر...

 

اما نمیدونم کجای تنم یه روح دیوونه س که هر وخ شعری میخونم همه چیزو فراموش میکنه،مثه شب می افته توو کوچه های غریب وُ زیر لب وردای مستی می خونه وُ من هیچ نمیشنوم چی میخونه.چی میخونه.    من خوابامو دوست دارم.

من نمیخوام فقط توی خواب خواب ببینم

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 21:2 توسط زهرا اسماعیل زاده|

 خیابانی ست بی پایان

چشمانت

پر نور و رنگ  

و این تشبیه کهنه  

با درشکه های زیباش  

آرام آرام  

در زمان مسافرم می کند  


فال من

تماشای توست    

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 22:17 توسط زهرا اسماعیل زاده|

 

 ساده نیست تنهایی ام که با لبخندی بگریزد....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 20:21 توسط زهرا اسماعیل زاده|

هیچ حسی ندارم. تمام این روزها هیچ حسی نداشته ام. بیشتر اموراتم در فیس بوک و سریالهای آبکی تلویزیون می گذرد. هیچ بهانه ای برای زهرا بودن اسماعیل زاده بودن ندارم. هیچ حسی برای خواندن نوشتن فیلم دیدن انجمن رفتن وبگردی و شعر شدن هیچ هیچ هیچ.

 

متاسفم! من دیگر نیستم!

اینجا جای کوچکی هست برای دلتنگی های کوچک من. هیچ وقت مهم نبوده که چه کسی نمی خواندش.تنها انگشت شمار دوستان مجازی ام که به عادت دوستی تنهایم نگذاشته اند و درد دلهای واقعی ام را همیشه شنیده اند...اما نمی خواهم دوستی داشته باشم. باور کن حتی تو دوست عزیزم شنیدن صدات از پشت تلفن برایم دوست داشتنی تر از دیدن چهره ی ناآشنات هست.

 عذر مرا بپذیرید . من خوبم. حالم عالی ست. فقط بی هیچ دغدغه ای تبدیل شده ام به یک موجود ساده و بی شکل. دیگر خیلی چیزها برام مهم نیست. انگار که بی حسی زده باشند به رگ و پی زمانهام گذشته و حال و آینده ی دربه در شده ترم. شاید باید کمی استراحت کنم. در بی خیالی این روزها که در ذهن آرام َم شنا می کند. چه خنکای بی حواس کندذهنی! دوستش دارم 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:9 توسط زهرا اسماعیل زاده|

نمی دانستم این ریسمان مرا به کجا می برد. زندگی مثل بندبازی بود. ریسکش بالا بود و تحمل این همه را نداشتم. گریه می کردم و با بهترین دوستم حرف می زدم. او می گفت که همیشه این مرز در زندگی تو وجود خواهد داشت. مرز دیوانگی و معقول بودن، مرز سر به هوایی و سیاست بازی های زنانه، مرز عاشقی و خودخواهی، مرز ســــرودن و ...

حالا  حس می کنم در من هیچ لبه ای نیست. حس می کنم سرانجام از یک طرف این بام افتاده ام. در حال سقوطم . هنوز معلقم  و نمی دانم کدام سوی این مرز هستم.

هی دل دل می کنم با کسی حرف بزنم. ولی همه ی تلفن های جهان مثل همه ی راهها به آرامش مسدودند....همه شان!

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 23:32 توسط زهرا اسماعیل زاده|

روزگاری ست رفیق من که مسکنی برای دردهای من و تو ندارند داروخانه ها… که  جای دنجی در هیچ کافه ای نیست برای خستگی من و تو… که خیابانی نیست برای قدم زدن با تو  که خاطره ای نداشته باشد از دویدن و فرار کردن

روزگاری ست رفیق من که خیابان از ترس به کوچه پناه می برد شب ها … در دل  خانه  تظاهراتی ست از تنهایی …

 فریب خورده اند زخم هامان اگر به خنده مرهم شوند رفیق! ….. دوربین ها ما را نگاه می کنند . ما خسته تر از آنیم که به چشمهاشان زل بزنیم. ما تنها می توانیم اعتراف کنیم. اعتراف کنیم که هستیم و هنوز هم خوابهای بدی می بینیم در تنهایی... اعتراف کنیم که خسته تر از آنیم...

 

کی دوربین به سمت آن ها بر می گردد؟

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 20:11 توسط زهرا اسماعیل زاده|

 

پرستارِ بلندِ ماه!

قدّت به پنجره نمی رسد

که پخش شود

شیشه ی قرص

از زیبایی ات

که صورتم را

بچسبانم به شیشه

و نگاه کنم

تو را

که اشاره ای به سکوت

 حرف زدن با تو

سرطانی ناشناخته بود..

 

در درمانگاههای باد

در راهروهای فریاد

                  فریاد

      متاسفم!

این را چه کسی گفت؟

صدایش را

به صورتم چسبانده بود

 

اسفند ۸۸

 

*/زین پس این جا به جای همه چیز، شعرهای قبلی و بعدی نوشته می شود به علاوه ی چیزهای دیگر. این شعر را بخوانید و بدانید نظرتان مهم است آن قدر که با خود تغییراتی در این شعر و شعرهای دیگر و چیزهای دیگر در پی خواهند داشت.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:40 توسط زهرا اسماعیل زاده|


روزهايي هستند براي خنديدن. براي ساده و بي واژه سر كردن. براي رنگ پيراهن  و گل هاي روسري. روزهايي هستند براي جاري شدن در خنده ي تو. به همين سادگي كه مي نويسم. به همين سادگي كه مي خندم...


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 19:14 توسط زهرا اسماعیل زاده|


آخرين مطالب
» دل دیوانه م دیوانه تر شی
»
»
»
»
» شادم...شادم که می گذرد این روزها
» درددلهای بندباز آماتور
» خردادهای خفته در آغوش آبان ها
» سپیــد
» همين
Design By : Pichak